شفق سبز قطبی
عازم سفری کوتاه مدت هستم برای مدتی ازتون خداحافظی می کنم و اگر عمری بود دوباره براتون خواهم نوشت فعلا خدانگهدار خوبید؟ دوستان من مدتی کسالت دارم و اون هم به خاطر اتفاقی که بارم افتاد اگر مایلی به ادامه مطلب برید و این ماجرا را که البته باز با کمی مزاح قاطی شده رو بخونید.... ازتون دوستان خوبم می خوام که من را با انتقاداتتون برای بهتر نوشتن کمک کنید انتقاد در هر زمینه ایی که باشه چون منظور از نوشتن در این وبلاگ فقط و فقط برای بهتر نوشتن و پیشرفت هست..... پس من منتظر انتقاداتتون هستم
من همش رد میشم و بهش سرویس میدم...... فردا امتحان سراسری ریاضیات داره و داره خودش را آماده میکنه....... نمره هاش بسیار خوبه و تمام معلمهاش ازش راضیند و من حسابی بهش میبالم....... امسال سال سرنوشت سازه اونه چون با معدلی که میگیره باید رشته دبیرستانی رو انتخاب کنه... همینطور که بهش نگاه میکنم چشمم به ماشین حساب میوفته که گهگاهی اون باهاش حساب کتاب می کنه و جواب سئوالهایی که تماما در آخر کتاب ریاضی نوشته شده... ناخودآگاه به یاد درس خوندن خودمون و شبهای امتحان افتادم که چطوری درس می خوندیم...چطوری به خاطر نفرات زیاد خواهر وبرادر ها در اتاق و زیرزمین و بالا پشت بام تقسیم میشدیم و تا صبح مثل خ.... می خوندیم... حالا رفتم برای فرداش یه چیزهایی را کنار گذاشتم چون اجازه دارند هنگام امتحان علاوه بر ماشین حساب خوراکی هم همراه داشته باشند.... شکلات 70% معجزه میکنه و من همیشه در امتحاناتم با خودم داشتم با اینکه با نوشابه و شکلات مخالفم ولی برای امتحان میشه گفت یه جورایی اجازه میدم به شرط آوردن نمره بیست..... حال با اون ماشین حساب و این خوراکی ها ....بیشتر انگار می خواد به پیکنیک بره تا امتحان حالا نمیدونم کدوم روش بهتره اینکه ما از مغزمون برای حساب استفاده کنیم نمیدونم اصلا کدوم روش آموزشی بهتره
هنوز صدای اون نازنینها تو گوشمه که می گفتند آفرین .....دختر خوب بَده که زبون درازی کنه....... ای بی ادب دوباره زبون دارزی کردی.......... مگه صد بار نگفتم زبون درازی بده...ای بابا..... و بعد خدا نکنه که با فصل زمستون و سرما دور لبها خشکی میزد زبون نزن.... زبون نزن.... زبون نزن و آنقدر این زبون رو میگفتند که از هر چی زبون و کله پاچه متنفر میشدی و حتی شبها کابوس زبون میدیدی که دنبالت کرده و.................... بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم بعضی موقعه ها برای کسب نونه بعضی اوقات مثل زهر نیش داره .... بعضی موقع ها هم برای اینکه نشون بدی مدرنی خوبه...... بعضی اوقات هم که عند کلاسه ................ نشونه محبته....... نشونه قدرت.... نشونه ذکاوت ولی امروز برای چندمین بار اتفاقی افتاد که فهمیدم نه تنها از نظر بعضی ها زبون درازی ناشایست نیست بلکه خیلی ها حاضرند برای زبون درازی چه مشقاتی را تحمل کنند
بادکنک نوه گلم در پذیرای به اهتزاز درآمده و خبر از دختر بودن نوزاد میده ......
امان از دست نوآوری های بشر آدم میمونه که چی بگه....... دیگه همه چی ماشینی شده فکرش را بکنید.......... در بین تمام وسایل مجهزی که برای نوه عزیزم تهیه شده وسیله ایی توجهم را جلب کرد اون هم babysitter جایی که بچه را درون اون می گذاریم نمیدونم اسم ایرانیش چی میشه..... خلاصه این وسیله با تکانهای موزون و قابل تنظیم و آهنگی که از mp3 که درونش نصبه جای لالایی مادر را میگیره ... وقتی پسرم این تیکه فیلم را که با مبایل گرفته برام فرستاد پیش خودم فکر کردم.... لطفا برای دین این فیلم اینجا را کلیک کنید نوه گلم همین الان شیر خورده بعد میذارنش تو این دستگاه و حتما یک ساعت بعد بر اثر این تکانها هیپی یییییییییی دیگه خامه و سرشیرمون همیشه به راهه........
امروز مثل همیشه خسته و کوفته ساعتهای آخر سر کار بودم گفتم چطور؟ گفت ما اومدیم خونه تون الان تو خونه ایم اومدیم ببینیمت.... گفتم باشه عزیزم الان کارم تموم میشه و سریع میام..... وقتی اومدم خونه دیدم کالسکه نوه گلم تو خونه هست.... تعجب کردم اومدم دیدم عروسم رو مبل نشسته باهاش سلام کردم گفتم چه بامزه کالسکه شو آوردید اینجا....گفت اره مادر برو توش رو نگاه کن..... خدای من وقتی رفتم دیدم ....دیدم یه فرشته توش خوابیده ..... خدای من شوکه شدم این نوزاد.... یعنی این نوه منه؟.......... وای از دست این بچه ها دوباره من رو غافلگیر کرده بودند...... بدون اینکه به من بگند دو روز پیش عروسم دردش گرفته و به بیمارستان رفتند و خوب متاسفانه نتونسته طبیعی زایمان کنه و سزارین شده و طبق معمول باید بعد از سزارین تا دو روز در بیمارستان باشه والبته به خاطر سلامتی نوزاد و جلوگیری از ورود باکتری و ویروس و از این چیزها ملاقاتی هم نداشته.... و از دست این پسر که همیشه کارش سوپرایزه و نمیگه که من مادربزرگ شدم شاید سکته کنم و...... وای حالا راستی راستی من مادر بزرگ شدم...... حس و حال عجیبی دارم انگار خواب دارم میبینم....... مخصوصا امروز که برای اولین بار دیدمش هنوز شوکه ام در تمام مدت فقط ذل زده بودم و به دست پسر و عروسم نگاه می کردم که چگونه به اون میرسیدند ..... پوشکشو عوض می کردند بهش شیر میدادند..... انگار جاهامون عوض شده بود زمانی همین پسرم مشتاقانه و با ذوق عجیبی نگاه میکرد که من چگونه برادر کوچکتر اون را رسیدگی میکردم وحالا اون خودش داشت اون کارها را میکرد و اینبار من او را با شوق میدیدم...... از عروسم کلی تشکر کرده
هفته گذشته 13 آوریل ایام عید پاک در سوئد بود خوب ما هم سر کارمون این ایام را به سبک خودمون گرامی داشتیم..... از جایی که قرار بود در این روز همه همکارها با هم غذا بخوریم و اون هم سرکار در وقت نیم ساعته وقت غذا خوب غذای مخصوص این روز درست شبیه به غذای مخصوص جشن نیمه تابستان هست به قول همکارم فقط عکس دستمال سفره در این دو مناسبت فرق می کنه.... من فکر کردم که بهتره کمی تنوع بشه برای همین هم شب قبلش سالاد الویه درست کردم فکر میکنید چقدر؟ و همراه با غذاهای مخصوص این روز که تخم مرغ و ماهی با سس های مختلف و سیب زمینی آب پز بود.... خوب رئیسمون هم شکلات و آب نباتهای ژله ایی را در بسته هایی به شکل تخم مرغ های کاغذی که البته رسم این ایام هست را برای هر کدام از ما تهیه کرده بود..... خلاصه وقتی موقع نهار شد و همه اومدند خوب روز خوبی داشتیم و باز من تونستم برای چندمین بار به گونه ایی یکی دیگه از غذاهای ایرانی را به دوستانم معرفی کنم ...... دوستان برای خوندن مطالبی در مورد عید پاک و رسم سوئدی ها در این روز به ادامه مطلب رجوع کنید..... در سوئد بنابر یه اعتقاد مردمی وقتی کودکان دندان شیریشون می افته اون رو زیر بالشت و معتقدند که پری میاد و اون دندون رو برمیداره و یه سکه میگذاره جاش که معمولا یه سکه 10 کرونی که به رنگ طلایی هست را میگذاره... کودکی به کلینیک اومد برای کنترل در حالی که ناراحت بود و اون منتظر که دندونش بیوفته تازه متوجه شد که شب اون رو قورت داده .... با ناراحتی دوید و کاغذی پیدا کرد و در اون نوشت پری مهربون من دندونم را دیشب قورت دادم میشه برام سکه بگذاری؟ ..... پ.ن در این فکرم که بچه های سوئدی به این چیزهایی که اصلا واقعیت نداره مثل بابا نوئل و پری و جادوگر و.... باور دارند در حالیکه به نظرم بچه های ایرونی خیلی باهوشند و خیلی زودتر متوجه این میشند که این پدر و مادره که این کارها را به اسم اونها انجام میده...نظر شما چیه؟ آیا اینطور نیست؟.... فکر کنید اگر ما هم اعتقاد داشتیم به همچین چیزی اگر به ذهنتون نمونه ایی رسید حتما برام بنویسید در زیر چند نمونه از نامه هایی که بچه ها برای پری دندون نوشتند..... خواهش میکنم پری , من به پول بیشتری احتیاج دارم.....از طرف میرا اگر قراره پولی بگذاری پول قابل تقسیمی بگذار برای اینکه می خوام نصف اونرو به کَیسا بدم. خواهش میکنم پری , امروز سگم من را گاز گرفته می تونم 25 کرون بگیرم؟.....آلیس
و اون شادی مربوط میشه به اینکه من به زودی مادر بزرگ میشم یعنی تو همین ماه.... خلاصه چه جوون و چه پیر روزهای شنبه هر هفته تو خونه ما رسمه که پسرهام و البته با عروسم برای صرف غذا به منزل ما میایند من هم طبق معمول چندین نوع غذا حالا که عروسم هم باردار هست برای اون چیزهایی که دوست داره درست میکنم.... نمی دونید داشتن عروس خود به تنهایی چقدر لذت و چه احساس خوبی داره فکر کنید عروس کسی هست که پسرت رو به اندازه تو دوست داره..... کسی که به پسرت عشق می ورزه ودر همه خوشی ها و ناخوشی ها با اون همراهه کسی که حس عشق را به پسرت میده و اون را خوشبخت می کنه..... و من لذت میبرم وقتی میبینم پسرم عاشقانه اون را دوست داره و بهش محبت می کنه..... من خیالم راحته که در این دنیای خاکی حالا شما بگید نباید از عروس قدردانی کرد به خاطر این همه محبت؟ ار همه اینها که بگذریم در یکی از این شنبه ها که دور هم جمع میشیم بود که پسرم و عروسم بعد از سونوگرافی که داشتند که البته این روزها میشه به شکل 3D انجام داد با یه گفتم جدی؟ گفتند آره من هم که غذام هنوز سر اجاق بود در حالی که یک دست ملاقه و دست دیگه دستمال آشپزخونه بود اومدم و نشستم تا نوه گلم را ببینم.... خلاصه وقتی CD را گذاشتند ما هم نشستیم و خیره شدیم به صفحه تلویزیون اول طول کشید تا چشمم عادت کرد تشخیص بدم چی به چیه عروسم: وای نگاه کن این چشماشه دیدی گفتم چشماش به تو رفته پسر م : ولی دماغش شبیه به توه عروسم : وای چقدر مو داره نکنه مثل تو پشمالو بشه دختر و پشمالو.. پسرم : نه ولی چال زیر چونه اش شبیه تو عروسم:نگاه کن....نگاه کن الان دهنشو باز میکنه و من چهارچشمی نگاه می کردم خدایش به غیر از یک جفت چشم و دو تا دست و پا من که چیزی نمیدیم ولی اونها به این بسنده نمیکردند و از من هم نظر می خواستند و همش میپرسیدند مگه نه مادر ؟ من هم که همیشه طرفدار خانم ها هستم برام خیلی جالب بود پسرم که خودش هنوز به چشمای من بچه است بابا قربونت بره فدات شم.... براتون آرزو می کنم که همه شما دوستان خوبم مزه داشتن عروس و نوه را بچشید یادتون نره که برای عروسم دعا کنید که به سلامتی فارغ بشه و خداوند یه نوه سالم بهم بده
دوستان سلام.....هزار تا سلام از همه دوستان خوبم که برام کلی نظر گذاشتند و ابراز محبت کردند خیلییییییییییییییییییی مطلب دارم که براتون بنویسم وگیج شدم نمی دونم از کجا بنویسم از خنده داراش بنویسم خوب هولم نکنید باز هم از همه شما دوستان بی نهایت تشکر را دارم.....







فکر کنم باشه 
.....متشکرم
ادامه مطلب











یا از ماشین حساب...
اون استرس ها یا اینطوری راحت و ریلکس
فقط این رو میدونم که هنوز که هنوزه من خواب شب امتحان و پرسش های سر کلاس را میبینم.....








و این زبون لعنتی ناخودآگاه همش دور اون لبها بود و اون خشکیها بیشتر و بیشتر میشد و اونوقت نه تنها مامان وبابا بلکه تمام در و همسایه و همه اهل محل با دیدنت یک صدا میگفتند
که بابا این زبون خیلی کارایی داره و زبون دارزی هم خیلی بد نیست ....









میگید نه به بقیه مطلب برید اگر تحملش را دارید.......(تحمل دیدن عکس)
ادامه مطلب



خامه و سرشیر بیرون میده.....


که پسرم زنگ زد مامان کی میایی خونه؟












و او را غرق در بوسه کردم به خاطر این همه تحمل سختی در این ایام و این هدیه بسیار زیبا ....
با تعجب متوجه شدم که هیچی از بچه داری یادم نیست........
.

...هفته ایی که سوئدی ها مراسم خاصی دارند. مثل تمام ایام و مناسبتها سوئدی ها غذاهای مخصوص این روز و کارهای مخصوص به خودش را انجام میدهند.....

رئیسمون طبق معمول به سراغ من اومد
خوب من هم که دوست دارم در هر جایی به هر مناسبتی یه جورایی رد پایی از ایرانی بگذارم گفتم من در این کار کمک می کنم...

.....6 کیلو 


بعد از کلی تعریف و تمجید همکارام و وای و وووی آنها که جزء ویژگیهای خاص سوئد یها هست نشستند و فقط سالاد الویه خوردند
و غذاهای مخصوص اون روز همه موند......


ادامه مطلب
یا در لیوان آبی می گذارند 


آخه مدتها بود که یکی از دندونهاش لق بود 
تا زیر بالشت بگذاره ولی غافل از اینکه وقتی صبح از خواب بیدار شد دندونش در دهانش نبود هر چی دنبال اون گشت اون رو پیدا نکرد 



با هوشی که ایرانی ها مخصوصا در زمینه اقتصادی دارند چی میشد ؟.....
میشه از تخیل استفاده کرد وبه کلی چیزهای بامزه رسید





همکارام وقتی باخبر شدند گفتند که من حتما جوانترین مادربزرگ در سوئد هستم ((چون میانگین سن مادرانی که اولین کودکانشون را در استکهلم به دنیا میارند بین 35 تا 40 ساله و من تقریبا با همین سن دارم مادربزرگ میشم)).
من بسیار خوشحالم که مادربزرگ میشم بی نهایت .
میپرسید چه احساسی دارم
بهتره خودتون شرح حال من را در یکی از این روزها بخونید

و شیرینی و کیک میپزم
چیزهایی که اونها دوست دارندو صد البته غذاهای ایرانی .....

و حالا نوه هم به این احساس اضافه شده....





به غیر از من کس دیگری هم هست که همیشه نگران پسرمه و از اون مثل جونش مراقبت می کنه...


CD دو ساعته خوشحال و ذوق زده اومدند و گفتند مامان بیا بیا و ببین بچه رو....




البته پسرم و عروسم نقطه به نقطه اون چیزها را از حفظ بودند و توضیح میدادند ...






که اینا چطوری همه اینها رو میبینند

و بیشتر طرفدار عروس حرفهای اون را تصدیق میکردم
همش قربون صدقه بچه اش میرفت و همش میگفت 


من دوباره برگشتم 
و چه اونهایی که اصلا هیچی ننوشتند
خیلییییییییییییییییییییی ممنونم......
یا از خاطراتش
و یا از اتفاقاتی که این روزها تو این ور آب افتاده؟
همش را براتون مینویسم به مطالب آینده مراجعه کنید که شاید براتون جالب باشه....

| Design By : Pars Skin |
