شفق سبز قطبی

دوستان یکی از آشنایان که سفری به چین داشت موضوع خنده داری را برایم تعریف کرد که من از قول خودش براتون اون را می نویسم. با توجه به اینکه شما میدونید چینی ها همه چی که حرکت کنه را به غیر از اتوبوس و هواپیما می خورند..............

یک روز که از بیرون با خستگی و گشنگی کامل به هتل اومدیم دیدیم حسابی بوی کباب تو هتل پیچیده دیگه روده کوچیکه داشت روده بزرگه رو میخورد به خانم گفتم بیا مستقیم بریم تو رستوران و دلی از عزا در بیاریم. خانم که از بدو ورود تا حالا نتونسته بود چیز درست وحسابی بخوره و خیلی وسواس داشت رو هر چی که میدید و میپرسید گفت بابا حالا معلوم نیست چی دارند کباب می کنند

من گفتم خوب میرم میپرسم و به راه افتادم به حیاط هتل رفتم و دیدم خانمی داره گوشتهایی را با  دقت کامل کباب می کنه....

با زبان انگلیسی پرسیدم این چه گوشتیه که داری کباب می کنی؟

ولی آشپز هیچی حالیش نمیشد به دست و اشاره باز گفتم چیزی نفهمید

حالا همینطور دود کباب و بوی اون هم به صورتم می خوره و گشنگی من صد برابر شده بود که یکدفعه رو کردم بهش گفتم

ببین این .....بعد به گوشت اشاره کردم مووووووووووووووووو موووووووووووووووووووووووو

اون برگشت و با قیافه حق به جانبی گفت

NO    .............NO..................وووووووووووففففففففففف.........وووووووووووووفففففففففففففف

همونجا بود که قید گوشت وکباب را زدم و در حالی که حالم داشت بهم می خورد به نزد خانم برگشتم.

واما حکایتی دیگر تعدادی از دوستان برای سمیناری به چین رفته بودند.........

روزی همه با هم در بازار البته بازاری مثل جمعه بازار خودمون که همه چی توش پیدا میشه رفتیم .در حال گردش و دیدن بودیم ک که چشممون به قفس هایی افتاد کنجکاو شدیم و جلو رفتیم دیدیم انواع و اقسام گربه ها از بچه گربه تا گربه به بلوغ رسیده و گربه پیر اونجا هست....

خیلی دلمون برای اون گربه ها مخصوصا بچه گربه ها سوخت با هم گفتیم بیایین یه کار انسانی کنیم

بیایین با هم پول بزاریم و چند تا از این گربه های کوچولو را بخریم ببریم تو یه جایی ول  کنیم...

همه قبول کردند با زبون بی زبونی به آنها گفتیم که چند تا از اونها رو می خوایم و خوشگلترین هاشون و کوچکترین هاشون را انتخاب کردیم.

فروشنده ها هم که چند تا بودند هر کدوم یکی از اون بچه گربه های را که انتخاب کردیم را از قفس درآوردن در حالی که ما همه داشتیم به خود و به کار انسانیمون می بالیدیم و لبخند افتخارمون بر لبمون بود جلوی چشمان ما  خیلی سریع  یکی یکی سر آنها را با تبر زدند و سر یک ثانیه پوست کندند و در پاکت گذاشتند و به ما دادند.....

 ما همه همینطور دهانمون باز بود و شوکه شده بودیم تعدادی همونجا بالا آوردند و حالشون بد شد.....

ما در تمام سفر خودمون را نبخشیدیم و تلخی این تجربه هنوز بر دهانمون باقیست...............

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 11:55 توسط شفق سبز| |


آخرين مطالب
» سلام دوستان عزیزم
» تشکر فراوان از دوستان خوبم
» من و افکارم.................
» جیغ های بنفش.................
» سفری کوتاه
» مادر بزرگ و کدو قلقلی زن.....
» امتحان سراسری ریاضیات به سبک سوئدی
» زبون درازی به چه قیمتی؟.......
» خامه و سرشیر مون به راهه......
» عروسک قشنگ من....
Design By : Pichak